الشيخ السبحاني

47

رسالهء توضيح المسائل (فارسى)

موجود با كمال است ونقص به آن راه ندارد ، روشن وواضح است ؛ زيرا فرض دو خدا مستلزم اين است كه هركدام متناهى باشد تا يكى از ديگرى متمايز گردد ، ولازمه متناهى بودن دو خدا اين است كه هر يك از ديگرى سلب شود و سلب يكى از ديگرى ، سلب كمال از ديگرى و در نتيجه ناقص بودن اوست و موجود ناقص نمىتواند خدا باشد . به ديگر سخن ، فرض تعدد ، فرض متناهى بودن است وفرض تناهى ، ملازم با نقص است ونقص با خدايى سازگار نيست از اين جهت ، بايد وجود خدا را ، نامتناهى فرض كنيم وشىء نامتناهى قابل تكرار نيست . زيرا وجود خداى نخست همه جا اعم از ذهن و خارج را احاطه كرده و براى خداى ديگر ، امكان وجود نيست . شايد آيه : ( قُلْ هُوَ اللّهُ أحَدْ ) ناظر به چنين توحيدى باشد . توحيد ذاتى ، معنى ديگرى دارد و آن اينكه : خداوند ، داراى اجزاء نيست وبسيط است ، زيرا فرض جزء براى خدا مستلزم اين است كه خدا در تحقق خود به اجزائى كه غير از خود هستند ، محتاج ونيازمند باشد . شكى نيست هر مركّبى غير جزء خود هست ؛ يك دستگاه ماشين ، يك محلول شيميائى ، غير تك تك اجزاء آن است ؛ فرض تركيب در خدا ، اين است كه او به تك تك اجزاء كه غير خود وى هستند ، محتاج گردد واحتياج با مقام خدايى سازگار نيست . توحيد افعالى مقصود اين است كه ، خالق جهان يكى است وگواه روشن آن ، وجود هماهنگى درعالم آفرينش است و اين كه كوچكترين تصادمى در وضع كلى جهان نيست . اين امر ، نشانه اين است كه اراده واحدى بر اين جهان حكومت مىكند و اگر اين جهان زير نظر دو اراده ، اداره مىشد ، واختلاف اراده ، مايه اختلاف تدبير و به هم خوردن هماهنگى در اجزاء جهان مىگشت . قرآن با تكيه بر براهين گذشته خدا را به يگانگى مطلق مىخواند : ( وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ ) ( سوره بقره آيه 163 ) .